آدرس جديد: http://yasuhito.40sotoon.net
شهریار
شهريار
استاد سيد محمد حسين بهجت تبريزي (شهريار) در سال ۱۲۸۵ هجري شمس در سال ۱۲۸۵ هجري شمسي در روستاي خشکاب در بخش قره چمن آذربايجان متولد شد. پدرش حاجي مير آقا خشکنابي و از وکلاي مبرز و مردي فاضل و خوش محاوره و از خوش نويسان دوره خود و با اينان و کريم الطبع بود.
او در اوايل شاعري بهجت تخلص ميکرد و بعداْ دوباره با فال حافظ تخلص خواست که دوبيت شاهد از ديوان آمد و خواجه تخلص او را شهريار تعيين کرد. او تحصيلات خود را در مدرسه متحده و فيوضات و متوسطه تبريز و دارالفنون تهران گذراند و تا کلاس آخر مدرسه طب تحصيل کرد و به مدارج بالايي دست يافت ولي در سالها آخر تحصيل اين رشته دست تقدير او را به دام عشقي نافرجام گرفتار ساخت و اين ناکامي موهبتي بود الهي؛ که در آتش درون وسوز و التهاب شاعر را شعله ور ساخت و تحولات دروني او را به اوج معنوي ويژه اي کشانيد تا جايي که از بند علائق رست و در سلک صاحبدلان درآمد و سروده هايش رنگ و بوي ديگر يافت و شاعر در آغازين دوران جواني به وجهي نيک از عهد اين آزمون درد و رنج برآمد و برپايه هنري اش به سرحد کمال معنوي رسيد. غالب غزلهاي سوزناک او که به دائقه عموم خوش آيند است. اين عشق مجاز است که در قصيده زفاف شاعر که شب عروسي معشوقه هم هست؛ با يک قوس صعودي اوج گرفته؛ به عشق عرفاني و الهي تبديل ميشود. ولي به قول خودش اين عشق مجاز به حالت سکرات بوده و حسن طبيعت هم مدتها به همان صورت اولي براي او تجلي کرده و شهريار هم بازبان اولي با او صحبت کرده است.
اصولاْ شرح حال و خاطرات زندگي شهريار در خلال اشعارش خوانده ميشود و هر نوع تفسير و تعبيري که در آن اشعار بشود به افسانه زندگي او نزديک است. عشقهاي عارفانه شهريار را ميتوان در خلال غزلهاي انتظار؛ جمع وتفريق؛ وحشي شکار؛ يوسف گمگشته؛ مسافر همدان؛ حراج عشق؛ ساز صباء؛ وناي شبان و اشک مريم: دو مرغ بهشتي....... و خيلي آثار ديگر مشاهده کرد. محروميت وناکاميهاي شهريار در غزلهاي گوهرفروش: ناکاميها؛ جرس کاروان: ناله روح؛ مثنوي شعر؛ حکمت؛ زفاف شاعر و سرنوشت عشق بيان شده است. خيلي از خاطرات تلخ و شيرين او در هذيان دل: حيدربابا: مومياي و افسانه شب به نظر ميرسد.
استاد شهريار سرانجام پس از هشتاد و سه سال زندگي شاعرانه پربار و افتخار در ۲۷ شهريور ماه ۱۳۶۷ به ملکوت اعلي پيوست و پيکرش در مقبره الشعراي تبريز که مدفن بسياري از شعرا و هنرمندان آن ديار است به خاک سپرده شد.
سالها تجربه و آن همه دنيا گشتن
به من آموخت همين يكه و تنها گشتن
بلكه روزي به تو تنها رسم از تنهايي
چند بيهوده و به دور همه دنيا گشتن
در دل و ديده به دنبال تو گردم شب و روز
تا به سر خواهدم اين گنبد مينا گشتن
دل به دريا زده ام بر لب درياي غمت
قطره اي خواهم از آن خوردن و دريا گشتن
اي سر زلف تو بر باد ده نافه چين
آهوان را نرسد اين همه صحرا گشتن
همه آميخته با حيرت و روياي مني
گو چه مي خواهي از اين حيرت و رويا گشتن
من هم اي گوهر گمگشته از اين گمراهان
گمشدن خواهم و در كوي تو پيدا گشتن
افق چشم و سيه مشق شبان يلداست
همه چون زلف تو در نقش چليپا گشتن
جلوه اي كن كه سخن با تو كنم چون موسي
سينه ام سوخته در حسرت سينا گشتن
فيض روح القدسم بخش و حفاظ مريم
بلكه ما نيز توانيم مسيحا گشتن
آن چنان صيرفيم ساز كه نقد همه را
بتوان از سره و ناسره بينا گشتن
چند پنهان شدن از ديده پري رخسارا
وز سويداي دل و سينه هوديا گشتن
من بدين نكته رسيدم كه بهشت موعود
هست در حسن تو مشغول تماشان گشتن
نقش من عاشقي و در خط و خال رخ توست
همه چون زلف تو آشفتن و شيدا گشتن
قاف عزلت تو به من دادي و اقليم بقا
تا توانستم از اين قاعده عنقا گشتن
شهريارا دگر آيين سخن ،داني چيست ؟
لفظ بگذاشتن و در پي معنا گشتن
شيعيان ديگر هواي نينوا دارد حسين (ع)
روي دل با كاروان كربلا دارد حسين (ع)
از حريم كعبه جدش به اشگي شست دست
مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسين (ع)
مي برد در كربلا هفتاد و دو ذبح عظيم
بيش از اينها حرمت كوي منا دارد حسين (ع)
پيش رو راه ديار نيستي كافيش نيست
اشك و آه عالمي هم در قفا دارد حسين (ع)
بسيكه محملها رود منزل به منزل با شتاب
كس نمي داند عروسي يا عزا دارد حسين (ع)
رخت و ديباج حرم چون گل به تاراجش برند
تا به جايي كه كفن از بوريا دارد حسين (ع)
بردن اهل حرم دستور بود و سر غيب
ورنه اين بي حرمتي ها كي روا دارد حسين (ع)
سروران ، پروانگان شمع رخسارش ولي
چون سحر روشن كه سر از تن جدا دارد حسين (ع)
سر به قاچ زين نهاده ،راه پيماي عراق
مي نمايد خود كه عهدي با خدا دارد حسين (ع)
او وفاي عهد را با سر كند سودا ولي
خون به دل از كوفيان بي وفا دارد حسين (ع)
دشمنانش بي امان و دوستانش بي وقا
با كدامين سر كند، مشكل دوتا دارد حسين (ع)
سيرت آل علي (ع) با سرنوشت كربلاست
هر زمان از ما ،يكي صورت نما دارد حسين (ع)
آب خود با دشمنان تشنه قسمت مي كند
عزت و آزادگي بين تا كجا دارد حسين (ع)
دشمنش هم آب مي بندد به روي اهل بيت
داوري بين با چه قومي بي حيا دارد حسين (ع)
بعد از اينش صحنه ها و پرده ها اشگ است و خون
دل تماشا كن چه رنگين سينما دارد حسين (ع)
ساز عشق است و به دل هر زخم پيكان زخمه اي
گوش كن عالم پر از شور و نوا دارد حسين (ع)
دست آخر كز همه بيگانه شد ديدم هنوز
بادم خنجر نگاهي آشنا دارد حسين (ع)
شمر گويد گوش كردم تا چه خواهد از خدا
جاي نفرين هم به لب ديدم دعا دارد حسين (ع)
اشك خونين گو بيا بنشين به چشم شهريار
كاندرين گوشه عزايي بي ريا دارد حسين (
مشركان كز هر سلاحي فتنه و شر ميكنند
از عبا هنگامه ، وز عمامه محشر ميكنند
يك سخن كز دل برآيد بر لب اين قوم نيست
گر چه از بانگ اذان گوش فلك كر ميكنند
در دل مردم هراس كيفر اندازندگان
خود چرا كمتر هراس از روز كيفر ميكنند؟
ساقيان كوثرند ، اما شب از دست خمار
پاي خم هم ميخزند و مي به ساغر ميكنند
در كمين اهل ايمان ، با كمند كيد و كين
پشت هر سنگي كه مي يابند سنگر ميكنند
آنچه دين در قرنها كافر مسلمان كرده بود
اين حريفان جمله را يكروزه كافر ميكنند
چون حقايق مسخ شد ، دين جز يكي افسانه نيست
كوردل آنان كه اين افسانه باور ميكنند
واي از اين بدخبره عطاران ، كه از خبط دماغ
پشگ را نايب مناب مشك و عنبر ميكنند
در خرابات آي ، كاينجا مسلم و گبر و يهود
جمله از يك جرعه ، دل با هم برابر ميكنند
از زندگانیم گله دارد جوانیم
شرمنده ی جوانی از این زندگانیم
دارم به دل هوای صحبت یاران رفته را
یاری کن ای عجل که به یاران رسانیم
گوش زمین به ناله ی من نیست آشنا
من طائر شکسته پر آسمانیم
گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند
چون می کنند با غم بی همزبانیم؟
گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سود
بر خاستی که بر سر آب و آتش نشانیم
شمعم گریست زار به بالین که شهریار
من نیز چون تو همدم سوز نهانیم
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم
با عقل آب عشق به یک جو نمیرود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بیغشم
باور مکن که طعنهی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچهی خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پریوشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو میکشم
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟
عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟
وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟
آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

