آدرس جديد: http://yasuhito.40sotoon.net
بنفشه رسته از زمين به طرف جويبارها
و يا گسسته حور عين ز زلف خويش تارها
ز سنگ اگر نديده اي چسان جهد شرارها
به برگهاي لاله بين ميان لاله زارها
كه چون شراره ميجهد زسنگ كوهسارها
ندانما ز كودكي شكوفه از چه پير شد
نخورده شير عارضش جرا به رنگ شير شد
گمان برم كه همچو من به دام غم اسير شد
ز پا فكنده دلبرش چه خوب دستگير شد
بلي چنين برند دل ز عاشقان نگارها
درين بهار هر كسي هواي راغ داردا
به ياد باغ طلعتي خيال باغ داردا
به تيره شب ز جام مي به كف چراغ داردا
همين دل منست و بس كه درد و داغ داردا
جگر چو لاله پر زخون ز عشق گلعذارها
بهار را چه مي كنم چو شد ز بر بهار من
كناره كردم از جهان چو او شد از كنار من
خوشا و خرم آندمي كه بود يار يار من
دو زلف مشكبار او به چشم اشكبار من
چوچشمه اي كه اندرو شنا كنند مارها
غزال مشك بوي من زمن خطا چه ديده اي
كه همچو آهوان چين از آن خطا رميده اي
بنفسه بوي من چرا به حجره آرميده اي
نشاط سينه برده اي بساط كينه چيده اي
بساز نقل آشتي بس است گير و دارها
به صلح در كنارم آ زدشمني كناره كن
دلت ره ار نميدهد ز دوست استشاره كن
و يا چو سبحه رشته يي ز زلف خويش پاره كن
بر او ببند صد گره وزان پس استخاره كن
كه سخت عاجز آمدم ز رنج انتظارها
نه دلبري كه بر رخش به ياد او نظر كنم
نه محرمي كه پيش او حديث عشق سر كنم
نه همدمي كه يك دمش ز حال خود خبر كنم
نه باده محبتي كزو دماغ تر كنم
نه طبع را فراغتي كه تن دهم به كارها
كسي نپرسدم خبر كه كيستم چكاره ام
نه مفتيم نه محتسب نه رند باده خواره ام
نه خادم مساجدم نه مؤذن مناره ام
نه كدخداي جوشقان نه عامل زواره ام
نه مستشير دولتم نه جزو مستشارها
بهشت را چه مي كنم بتا بهشت من تويي
بهار و باغ من تويي رياض و كشت من تويي
بكن هرانچه مي كني كه سرنوشت من تويي
بدل نه غايبي زمن كه در سرشت من تويي
نهفته در عروق من چو پودها به تارها
دمن ز خنده لبت عقيق زا يمن شود
يمن ز سبزه خطت به خرمي چمن شود
چمن ز جلوه رخت پر از گل و سمن شود
سمن چو بنگرد رخت به جان و دل شمن شود
از آنكه ننگرد چو تو نگاري از نگارها
به پيش شكرين لبت چه دم زند طبرزدا
كه با لبت طبرزدا به حنظلي نيرزدا
خيال عشق روي تو اگر زمين بورزدا
ز اضطراب عشق تو چو آسمان بلرزدا
همي ببوسدت قدم به سان خاكسارها
بت دو هفت سال من مرا مي دو ساله ده
ز چشم خويش مي فشان ز لعل خود پياله ده
نگار لاله چهر من ميي به رنگ لاله ده
ز بهر نقل بوسه يي مرا به لب حواله ده
كه واجبست نقل و مي براي ميگسارها
بهل كتاب را به هم كه مرد درس نيستم
نهال را چه مي كنم كه ز اهل غرس نيستم
شرابم آشكار ده كه مرد ترس نيستم
به حفظ كشت عمر خود كم از مترس نيستم
كه منع جانور كند همي ز كشتزارها
من ار شراب مي خورم به بانگ كوس مي خورم
به بارگاه تهمتن به بزم طوس مي خورم
پيالهاي ده مني علي رؤوس مس خورم
شراب گبر مي چشم مي مجوس مي خورم
نه جوكيم كه خو كنم به برگ كو كنارها
الا چه سال ها كه من مي و نديم داشتم
چو سال تازه مي شدي مي قديم داشتم
پيالها و جامها ز زر و سيم داشتم
دل جواد پر هنر كف كريم داشتم
چه خوش به ناز و نعمتم گذشت روزگارها
كنون هم ارچه مفلسم ز دل نفس نم كشم
به هيچ روي منتي ز هيچ كس نمي كشم
فغان ز جور نيستي به دادرس نمي كشم
كشيدم ارچه پيش ازين ازين سپس نمي كشم
مگر بدانكه صدر هم رهانده ز افتقارها
صفيه يي كه از صفا بهشت جاودان بود
كريمه ي كه از كرم سحاب زر فشان بود
فرشته زمين بود ستاره زمان بود
عفاف اوست كز ازل حجاب جسم وجان بود
گليست نوش رحمتش مصون ز نيش خارها
سپر عصمن و حيا كه شاه اوست ماه او
شهي كه هست روز وشب زمانه در پناه او
سپر در قباي او ستاره در كلاه او
الا نزاده مادري شهي قرين شاه او
به خور ازين شرافتش سزاست افتخارها
يگانه يي كه از شرف دو عالمند چاكرش
ز كاينات منتخب سه روح و چار گوهرش
به پنج حس و شش جهت نثار هفت اخترش
به هشت خلد و نه فلك فكنده سايه معجرش
به خلق داده سيم و زر نه ده نه صد هزارها
مبان بدر و چهر او بسي بود مباينه
از آنكه بدر هركسي ببيندش معاينه
و ليك بدر چهر او گمان برم هر آينه
كه عكس هم نيفكند چو نقش جان در آينه
خود از خرد شنيده ام اين حديث بارها
به حكم شرع احمدي رواست اجتناب او
وگرنه بهر ستر رخ چه لازم احتجاب او
حياي او حجاب او عفاف او نقاب او
وگرنه شرم او بدي حجاب آفتاب او
شعاع نور طلعتش شكافتي جدارها
زهي فلك به بندگي ستاده پيش روي تو
بهشت عدن آيتي ز خلق مشك بوي تو
تو عقل عالمي از آن نديده روي تو
نهان ز چشم و در ميان هميشه گفتگوي تو
زبان به شكر رحمتت گشاده شيرخوارها
خصايل جميل تو به دهر هركه بنگرد
وجود كاينات را دگر به هيچ نشمرد
چو ذره آفتاب را به چشم در نياورد
به نعمت وجود تو ز هست و نيست بگذرد
همي ز وجد بشكفد به چهرهاش بهارها
ز بهر آنكه هر نفس ترا به جان ثنا كنم
براي طول عمر خود به خويشتن دعا كنم
حيات جاودانه را تمني از خدا كنم
كه تا ترا به جان و دل ثنا به عمرها كنم
ز گوهر ثناي خود فرستمت نثارها
چه منتم ز مردمان كه اصل مردمي تويي
چه صرفه ام زاين و آن كه صرف آدمي تويي
جهان پر ملال را بهشت خرمي تويي
به جان غم رسيدگان هبار بيغمي تويي
همي فشانه از سمن به مرد وزن نثارها

